راننده جلوي در بخشداري نگه مي دارد و ساختماني خاكي رنگ را نشانم مي دهد كه دو بخش است. يك بخش شهري تر است و بخش ديگر، تهراني تر! از مهرباني هاي راننده تشكر مي كنم و هزارتوماني را به او مي دهم و وارد همان ساختمان تهراني تر مي شوم. ديگر ساعت هشت شده است. آبدارخانه روبه روي پله هايي است كه شيشه قدي دودي بالاي سرش به ديوار است. ترديدي ندارم هر كس اين وقت صبح با چاي از آبدارخانه دربيايد بايد آبدارچي باشد. با اعتماد به نفس سلام مي كنم و مي گويم «عليخاني هستم. از جام جم آمده ام؛ تهران. براي جشنواره كوچ عشاير.» نگاهي مي كند به سرتاپايم كه سرشانه اي از او بلندترم. راه مي گيرد به اولين اتاق دست راست ِ من. اين اتاق، اتاق اطلاعات نيست و بُردي در ميان دارد و ميزي با كلي قلم و تلفن و امكانات كارمندي. مردي در حال چسباندن كاغذ بر بُرد است؛ لابد دستورالعمل كار روزانه. همان جمله را تكرار مي كنم كه بداند كي هستم و از كجا آمده ام و چه كار دارم. به اكراه رو برمي گرداند و دستم كه دراز شده تا دستش را به احترام بفشارد، مي گيرد و زود ميرود پشتش تا گره مي شود. مي پرسد «مجوز دارين؟» مي گويم « مجوز؟ نه. كارت اما دارم.» دستم مي رود به جيب پنجم ِ شلوار شش جيبم و كيف پول را درمي آورم تا كارت خبرنگاري را نشانش مي دهم. بي نگاهي به آن، حرفش را ادامه مي دهد «بريد بيله سوار و مجوز بگيرين از اداره ارشاد اسلامي.» نگاهش مي كنم. يك آن زبانم قفل مي شود. يك آن فكر مي كنم باز اين كارم از آن اشتباهاتي است كه نبايد مرتكب مي شدم. يك آن به ذهنم مي رسد كه اين همه سفر رفته ام و هرگز از كسي اجازه نخواسته ام و به راحتي گزارش تهيه كرده ام و بعد فكر مي كنم كاش گول حرف راننده را نميخوردم تا به بخشداري بروم كه به گفته او برگزاركننده جشنواره است و همو گفته بود كه كمكم خواهند كرد. چيزي نداشتم بگويم. پا به پا شدم. دلم لك زده بود براي يك ليوان آب. مرد چاي مينوشيد و نگاهم ميكرد. فكر مي كردم «بيله سوار» بايد همان نزديكي باشد. سر خيابان روبه روي بخشداري ايستادم. از راننده اي مي پرسم «چطوري برم بيله سوار؟» جواب ميدهد «خطي هايش اونجان.» به ميدان اشاره مي كند. دارم به طرفي مي روم كه آمده ام. پرايدي، دنده عقب دنده عقب، ميآيد و جلوي پايم ترمز مي كند. «بيله سوار؟» سوار ميشوم. دو مسافر دارد؛ يكي جلو و يكي هم عقب. باز دنده عقب دنده عقب، ميرود طرف ميداني. دو سه بار هم تكرار ميكند مسير را اما وقتي مسافري پيدا نميكند، گاز ميدهد به جلو و از بريدگي نزديك بخشداري دور ميزند و از مسير ديگري ميرود به طرف ميداني. عصباني ام. نميتوانم خودم را كنترل كنم. بلند ميگويم «يارو انگار نه انگار خبرنگار احمقي مثل من 15 ساعت كوبيده از تهران تا پارس آباد و تا اينجا آمده و به جاي استقبال و كمك كردن مي گه گِد بيله سواره. گفتم لابد بيله سوار، همين كوچه بغلي يه. حالا چقدر فاصله هست تا اونجا؟» راننده فقط از آينه جلو نگاه مي كند و مسافر كناري ام جواب مي دهد « نيم ساعتي مي شه.» مسافر كنار راننده چيزي به او مي گويد كه راننده به تركي به او جواب مي دهد «نه بابا. مجوز چيه. مي خوان اذيت كنن.» شير مي شوم و مي گويم «كي منو مجبور كرده بيام اينجا كه حالا اينطوري برخورد مي كنن؟ بابا اين مملكت داره به طرفي مي ره كه همه ما هم كمكش مي كنيم. همكار من حاضر نيست از تهران تا قم بره و من از تهران كوبيده ام تا پارس آباد و بعد اين هم از برخورد اينا.» راننده به حرف مي آيد «همه يه جور نيستند.» بين راه دارم گوش مي كنم به صداي مجري آذري راديو آذربايجان كه صدايش مثل شيشه است و هيچ خشي در صداي راديو نيست. مسافر كناري وقتي از سه راهي مي رويم به طرف بيله سوار، به حرف مي آيد. دست راست جاده را نشان مي دهد و مي گويد « پاسگاه جمهوري آذربايجان را مي بيني؟» نگاه مي كنم به ساختمان هاي آن طرف كوهستان كه جمهوري آذربايجان است و ما در خط مرزي پيش مي رويم. بعد به اين طرف نگاه مي چرخانم كه پرايد دارد پيش مي رود. مي پرسم «راسته كه اصلاندوز خيلي مار داره؟» راننده جواب مي دهد «قديم ها بوده، الان ديگه مار هم نمي تونه اين جاها دوام بياره.»
يك باور، در اين سال هاي سفر، برايم قديمي شده كه اگر در سفري، وقت سحر و پيش از شلوغي و آمدن آدم ها شروع به رفتن كنم، سفرم، سفري خوب خواهد شد و انرژي موجود در فضا هم همراهي ام مي كند تا غريبه نباشم با زمين و آدم و حتي حيوانات. ساعت 7 صبح روز پنجشنبه 26 ارديبهشت 86 چشمانم را كه باز مي كنم اتوبوس ايستاده و مسافران پاياني، پياده مي شوند. ميپرسم«آخرشه؟» مي شنوم « بله. پارس آباد مغان اينجاست.» كمتر از چهل و هشت ساعت قبل، خبري سه خطي و فكس شده به روزنامه، كنجكاوم كرده بود كه راهي اين سفر شوم: « دومين جشنواره كوچ عشاير ايل شاهسون 27 ارديبهشت در قشلاق دشت جعفرآباد بيله سوار اردبيل برگزار ميشود.» اول زنگ زدم به 118 و بعد به روابط عمومي راهآهن. شنيدم كه قطار فقط تا تبريز مي رود و سلماس. قيد ِ هواپيما را زدم كه عادت كرده ام هرچه هزينه سفر كمتر شود، راغب ترم به رفتن. زنگ زدم به ترمينال غرب. بعد از كلي اين در و آن در زدن رسيدم به تعاوني اردبيل. پرسيدم از اردبيل تا جعفرآباد چقدر راه است. پيرمردي كه صدايش بوي سال ها رانندگي و جاده مي داد و پيدا بود حالا بازنشستگي اش را در تعاوني نشسته است گفت «بهتر است يك سره بري پارس آباد.» از اتوبوس كه پياده مي شوم مثل هميشه از سوار شدن به خودروهايي كه عاشقانه مسافران را در همان پاي پله هاي اتوبوس در آغوش مي گيرند و بعد سر مي برّند، حذر مي كنم و اندكي كه جلوتر مي روم، از راننده پيكاني كه منتظر مسافر است، مي پرسم «چطوري برم جعفرآباد؟» جواب مي دهد «مي توني بري سر خروجي پارس آباد به طرف جعفرآباد. خطي داره.» پانصد تومان مي دهم و خودروي دربستي دو خيابان و اندكي بيشتر جلوتر كه مي رويم، ترمز ميكند و پياده مي شوم. آفتاب تيز صبح افتاده است به شيشه خودروها و چشم ها را مي زند. راننده پژوي خطي ميآيد جلو: «جعفرآباد؟» كمتر از چند دقيقه انتظار طول نميكشد و سه نفر كه به نظر مي رسيد بايد از كارگران شركت صنعتي و كشاورزي دشت مغان باشند سوار ميشوند. دو طرف جاده سبز است و سبزه ها به زانو مي رسند. راننده نگاهي ميكند به كوله پشتي و به تركي ميگويد: «پارسال خيلي با عظمت بود. زن ها مسابقه اسب سواري داشتند. فقط حيف يك نفر افتاد و مرد.» نگاهش مي كنم و مي گويم « چقدر راه هست از پارس آباد تا جعفرآباد؟» جواب مي دهد « دو كيلومتر جلوتر نوشته 25 كيلومتر.» بعد انگشتش را مي گيرد به دورتر و مي گويد « باران هاي ما اين ها هستند.» نگاه ميكنم به آبياري قطره اي كه در تمام دشت هاي سبز تا دورها هاله هاي رنگين كمان ساخته بودند. ميشنوم «آن دورتر هم باغات كشت و صنعت دشت مغان است؛ باغات هلو و ...» صدا از پشت سر مي آيد. راديو موسيقي آذري پخش مي كند. از راننده ميپرسم: «باران كم مي بارد اينجا؟» - يه هفته مي باريد تا همين امروز. در كل اما باران نداريم و زود هم اين سبزه ها زرد ميشن. - كشاورزا خودشان اينجا را مجهز كردن به اين سيستم آبرساني؟ - نه دولت آورده. لولهكشي با اون ها بوده. ساليانه پول آب مي گيرن. مسافر پشت سري ميگويد: ما اينجا كشاورزي داريم كه سه بار در سال كشت مي كنه. يك بار گندم مي كاره. بعد كه گندما رو درو كرد، چغندر مي كاره. چغندرها را كه برداشت كرد، دي ماه پنبه مي كاره تا بهار سال بعد. راننده از دور آلاچيق هاي ورودي شهر را نشان مي دهد و مي گويد «پارسال اينجا شد بازار شام از بس شلوغ بود.» بعد هم توصيه ميكند «برويد به بخشداري تا كمك تان بكند.»
بي هيچ توضيحي، گفتگوي محمدرضا رستمي با زنده ياد حاج قربان سليماني، بخشي معروف خراسان شمالي را بخوانيد كه امروز اتفاقي از آرشيو جام جم پيدا كردم؛ به تاريخ شنبه 2 اسفند 1382 (Pdf) و (jpg)